نوشته‌ها

فرهنگ لغت جهرمی

(پ)
* پا اَچیزی اُوردن: ۱٫ پایمال کردن،زیر پا لِه کردن، روی چیزی پا کشیدن: رِختِش اَ زمین پا اَزش اُورد: آن را به روی زمین ریخت و پا روی آن کشید. ۲٫ کشیدن پا در چیزی،آن چنان که مرغ کند،به گونه ای که اثر پای او بر جای باشد: مرغا اَزش پا اُوردن: مرغ ها به آن پا کشیده اند.

* پاتُمرگیدَن/patomargidan/: ترکیبی است بسیار بی ادبانه به جای بلند شدن،برخاستن. این ترکیب با کسر (ت) در جاهای دیگر هم رایج اس. پاتُمَرگَبِرَ یَه گوشِی بُتُمرگَ:بلند شوم بروم در گوشه ای بخوابم. کاربردی است حاکی از ناراحتی، غم و اندوه وکسالت از زندگی.

*پاچوله/pachule/: پر و پاچه، مچ پا، کاربرد این واژه مودّبانه نیست و در حالت خشم و استهزا به کار رود: بَچُو نَمی فِرسه سر یه کاری. مث لَنتیا افتیده تَه تو خونه، هِی میخوره پاچوله گُت میکنه: بچه را به سر کار نمی فرستد. مثل آدم های تنبل و بی تحرّک افتاده در خانه، پیوسته می خورد وپر و پاچه گنده می کند.

*پاچه تَنگ/pacheh-tang/: شلوار سیاه رنگی بود از جنس دَبیت مشکی با پاچه های تنگ که سابقاً زنان می پوشیدند تا ساق های آنان از زیر پیراهن های کوتاه نمایان نگردد و هنگام خروج از خانه پاچه های آن را در داخل جوراب میکردند.

*پار سَنگِ کُلِی خود بیگیر: پارسنگ کلاه خود را بگیرک خودت را ارزیابی کن و ببین چند مرده حلّاجی. ابتدا خود را
ورانداز کن، آن گاه دست به چنین کاری بزن. پا از گلیم خود بیرون منه.

*پالون سُویده/palun-sovide/: پاردُم ساییده: کنایه از آدمی باشد رند و عیّار که در فریب و کلاه گذاری پاردم ساییده و در این کار بسی استخوان خرد کرده باشد. پاردُم قطعه چرمی باشد که بر زین اسب یا جل الاغ دوزند و از زیر دم حیوان و از پس ران عبور دهند که به آن رانَکی هم گفته شود.
صوفی شهر بین که چون لقمه شبهه می خورد پاردمش درازباد این حیوانِ خوش علف! (حافظ)

فرهنگ لغت جهرمی

ب

*باحال/bahal/:سرحال ،فربه،چاق،تنومند و سالم:بُواش آدمِ گُت ولُت و باحالیه : پدرش آدم چاق وچله وتنومندیست.

*بادُمِ دو مغزی شُکُنده : بادام دو مغزه شکسته است . آدمی است طَمّاع که پیوسته در معاملات سود کلان برده به نفع اندک قانع نیست. تا نداند که دو مغز در یک بادام هست ، دست به شکستن آن نزند.

*بادُمَک : چاغاله بادام، بادام سبز و نورس که در بهار آید.

*باد و بوروغ/bad-o-burug/:فیس و اِفاده ،لاف و گزاف.

*بادوک/baduk/:پر از باد و فیس و اِفاده، آدم متکبّر که پیوسته به خویش و ثروتش نازد وآن را به رخ دیگران کشد چون خیگی که درون آن جز باد چیزی نباشد : مَ خاطر اُدَمِی بادوک نمیخوا : من آدم های پر اِفاده را دوست ندارم.

*باغ نی ، داغه!: شِکوه از باغی است که غیراز دردسر سودی ندارد . آن را نباید باغ گفت ،بلکه داغی است بردل صاحبش .

فرهنگ فارسی جهرمی

الف
*آباجی/abaji/1.بزرگ ترین خواهر در خانواده:کجا بودی؟خونِِِِِِـی آباجیمون بودَ.۲٫خطاب به زنی مسنّ برای احترام به او چه ازطرف مرد باشد وچه ازسوی زنی:آباجی میخـِی کجا بیری؟
۳٫به عنوان لقب قبل از نام زنان میان سال یا کلان سال:آباجی طلعت.آباجی ماهرخ. واژه ی آباجی در اصل آغاباجی است که باجی در زبان ترکی به معنی خواهر است.

*آبُوا/abowa/: (با کشیدن هجای اوّل)
۱٫پدربزرگ ۲٫گاهی در مقام ردّ و انکار به کار می رود:دیرو تا لا کجا بودی؟ هیچ جا، خونِِی آبُوامون. کجا دارم برم؟!

*آبی/abi/: (با کشیدن هجای اوّل)
۱٫مخفّف آبی بی و آن هم به نوبه ی خود کوتاه شده ی آغا بی بی است به معنی مادربزرگ. ۲٫در مقام شوخی وطعنه به کار می رود به معنی هیچ کس: بَرِی کاکاتون میخِین کی بوسونین؟ هیچکه! آبیمون! کی اَکاکای ما زن میده؟!

*آتیشَک/atishak/: بیماری سوزاک :ایشالّا آتیشک اَجونت بیافته!

*آجودِی/ajudey/ آجیدِی/ajidey/: در مقام نفرین به کار می رود :ایشالا آجیدی زمین بیشی! :امیدوارم به زمین بچسبی آن چنان که قدرت حرکت از تو سلب شود.
ایشالا که آجودِی زمین شی تا بیافتی از فیس وتمنّا
اصل این واژه آجیدن،آژدَن و آجدن است به معنی دوختن دو بخش جامه به هم ویکی از معانی مجازی آن خسته و مجروح کردن باشد. فردوسی درشاهنامه درمورد دعای فریدون از خدا گوید: دل هر دو بیدادگر را بسوز
که هرگز نبیند به جز تیره روز
به داغی جگَرشان کنی آژده
که بخشایش آرد برایشان دده

*آخ و لول کِردن/akh-o-lul-kerdan/: آخ و واخ کردن. ناله وشکایت کردن از روزگار، بخت بد، درآمد کم وتنگی معیشت:ای هَمَه آخ و لول نکن . میگه خدا نداره.

*آدم عِینی: شاهد عینی، آن که ماجرایی را به چشم خود دیده باشد.